شهریار – غزل‌ ۳۱

-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی ؟
من بدو می‌رسم اما تو که دیدن نتوانی

من سراپا همه شرمم ، تو سراپا همه عفت
عاشقِ پا به فرارم تو که این درد ندانی

چشم خود در شکنِ خط بنَهفتم که بدزدی
یک نظر در تو ببینم چو تو این نامه بخوانی

به غزل چشم تو سرگرم بدارم من و زیباست
که غزالی به نوای نی محزون بچرانی

از سر هر مژه‌ام خونِ دل آویخته چون لعل
خواهم ای باد ! - خدا را - که به گوشش برسانی

گرچه جز زهر ، من از جام محبت نچشیدم
ای فلک ! زهر عقوبت به حبیبم نچشانی

از من آن روز که خاکی به کف باد بهار است
چشم دارم که دگر دامن نفرت نفشانی

اشکت آهسته به پیراهن نرگس بنشیند
ترسم این آتشِ سوز از سخن من بنشانی

تشنه دیدی به سرش کوزه‌ی تهمت بشکانند ؟
شهریارا ! تو بدان تشنه‌ی جان‌سوخته مانی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.