شهریار – غزل‌ ۳۲

-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
امشب ای ماه ! به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه ! تو همدرد من مسکینی

کاهشِ جان تو من دارم و من می‌دانم
که تو از دوری خورشید چه‌ها می‌بینی

تو هم ای بادیه‌پیمای محبت ! چون من
سرِ راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب ! پر از پروینی

همه در چشمه‌ی مهتاب ، غم از دل شویند
امشب ای مه ! تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن ؟
که توام آینه‌ی بختِ غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند
برو ای گل ! که سزاوار همان گلچینی

نِی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کُنَد شِکوه ز هجران لبِ شیرینی ؟

تو چنین خانه‌کَن و دل‌شکن ای باد خزان !
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه‌ی طوفان‌زده سر خواهی زد
ای پرستو ! که پیام‌آور فروردینی

شهریارا ! اگر آیین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آیینی ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.