شهریار – غزل‌ ۳۳

-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی ؟
وای بر من ! تن تنها و غم دنیایی

تیربارانِ فلک فرصت آنم ندهد
که چو تیر از جگرِ ریش برآرم وایی

لاله‌ای را که بر او داغ دورنگی پیداست
حیف از ناله‌ی معصومِ هَزارآوایی

آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی
گرچه انگیختم از هر غزلی غوغایی

من همان شاهد شیرازم و نتْوانی یافت
در همه شهر به شیرینی من شیدایی

تا نه از گریه شدم کور بیا ؛ ورنه چه سود
از چراغی که بگیرند به نابینایی ؟

همه در خاطرم از شاهد رویایی خویش
بگذرد خاطره با دلکشیِ رویایی

گاه بر دورنمای افق از گوشه‌ی ابر
با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

انعکاسی‌ست بر آن گردش چشم آبی
از جمال و عظمت چون افق دریایی

شهریارا ! چه غم از غربت دنیای تن است
گر برای دل خود ساخته‌ای دنیایی ... ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.